عاشقانه
عشق.عاشق.معشوق
کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه
کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم
میگم وای چقدسرده میام دستاتو میگیرم
یه وقط تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
ازاینجا تا دم دردم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم توفکر بودن باهم
محال پیش من باشی برم سرگرم کاری شم
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزایی که هواسم نیست بگم خیلی دوستت دارم
توهم مثل منی انگار از این دل تنگیا داری
توهم از بس من و میخوای یه جورایی خود ازاری
کنارم هستی و انگارهمین نزدیکیاست دریا
مگه موهاتو واکردی که موجش اومده اینجا
قشنگه ردپای عشق بیا بی چتر زیر برف
اگه حال من و داری میفهمی یعنی چی این حرف
اما شبا به این امید پلکامو روی هم میذارم
که یا خوابه تو رو ببینم
یا دیگه چشممو واسه فردایی باز نکنم.
چرا مرا دوست داری …؟
چرا عاشقم هستی …؟
پسر گفت …:
نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم …
دختر گفت …:
وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی .!.!.؟
پسر گفت… :
واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم …
دختر گفت …:
اثبات.!.!.؟
نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم …
شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد…
اما تو نمی توانی این کار را بکنی …
پسر گفت …:
خوب …
من تو رو دوست دارم …
چون …
زیبا هستی…
چون…
صدای تو گیراست …
چون…
جذاب و دوست داشتنی هستی…
چون …
باملاحظه و بافکر هستی …
چون …
به من توجه و محبت می کنی …
تو را به خاطر لبخندت …
دوست دارم …
به خاطر تمامی حرکاتت…دوست دارم …
دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد …
چند روز بعد …
دختر تصادف کرد و به کما رفت…
پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت…
نامه بدین شرح بود …:
عزیز دلم …
تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم …
اکنون دیگر حرف نمی زنی …
پس نمی توانم دوستت داشته باشم …
دوستت دارم …
چون به من توجه و محبت می کنی …
چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی…
نمی توانم دوستت داشته باشم…
تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم …
آیا اکنون می توانی بخندی …؟
می توانی هیچ حرکتی بکنی …؟
پس دوستت ندارم …
اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد…
در زمان هایی مثل الان…
هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم…
آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار…؟
نه هرگز…
و من هنوز دوستت دارم

و من هنوز دوستت دارم
چشمانم را ديدي
گونه هايم را ديدي
بي گمان به اشك چشمهايم پي بردي
ولي چيزي نگفتي
و گوي عشق من
عاقبت به غروب خويشتن
رســـــــــــــــــ ـــيد...
می خواستم تو عاشقم بشی ولی من زودتر عاشقت شدم
می خواستم من برات از بقیه مهمتر باشم ولی تو زودتر برای من مهم شدی
می خواستم من همه ی زندگیت بشم ولی تو زودتر همه ی زندگیه من شدی
می خواستم با هم عهد ببندیم ولی تو دیگر نبودی
آری
می خواستم همه ی اینها باشم برای تو
ولی نشد و نبودی
تا حالا بهت نگفتم ولی حالا می خوام بگم بی تو میمیرم ..
می خوام بگم تو دنیای منی ..
می خوام بگم با تو بودن چه لذتی داره ..
می خوام بگم دوست دارم فقط به خاطر خودت !!
می خوام بگم شدی مجنون عشقم…
می خوام بگم هر وقت اراده کنی برات میمیرم !
می خوام بگم که می خوام دلمو فرش زیر پات کنم ..
می خوام بگم اگه یه روز نبینمت چقدر دلم برات تنگ میشه !!
می خوام بگم نبودنت برام پایان زندگیه !!
می خوام بگم به بلندی قله اورست و پهناوری اقیانوس اطلس دوست دارم …
می خوام بگم یه گوشه چشاتو به همه دنیا نمیدم …
می خوام بگم هیچ وقت طاقت هجرتو ندارم …
می خوام بگم مثل خرابه های بم خرابتم …
می خوام بگم بیشتر از عشق لیلی به مجنون عاشقتم ..
می خوام بگم هر جور که باشی دوست دارم !!
می خوام بگم غم تو رو به شادی دیگران نمیدم !!
می خوام بگم اگه حتی من رو هم دوست نداشته باشی من دوست دارم ..
می خوام بگم مثل نفسی برام اگه نباشی منم نیستم …
می خوام بگم هر شب با خیالت می خوابم !!
می خوام بگم جایگاه همیشگی تو قلب منه !!
می خوام بگم حاضرم قشنگترین لحظه هام رو با سخت ترین دقایقت عوض کنم ..
می خوام بگم لحظه ای که تو رو میبینم بهترین لحظه زندگیمه !!
می خوام بگم در حد پرستش دوست دارم ….!

ﺑﺎروﻧﻮ دوﺳﺖ دارم ﻫﻨﻮز
ﭼﻮن ﺗـﻮ رو ﻳـﺎدم ﻣﻴـﺎره
ﺣﺲ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﭘﻴﺶ ﻣﻨﻲ
وﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﺑﺎرون ﻣﻴﺒﺎره
ﺑﺎروﻧﻮ دوﺳﺖ دارم ﻫﻨﻮز
ﺑـﺪون ﭼـﺘـﺮ و ﺳـﺮﭘـﻨﺎه
وﻗـﺘـﻲ ﻛـﻪ ﺣـﺮﻓﺎي دﻟﻢ
ﺟـﺎ ﻣﻴـﮕﻴـﺮن ﺗﻮي ﻳﻪ آه
ﺷـﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺷـﻮﻧﻪ ﻣﻴـﺮﻓﺘﻴﻢ
ﻣﻦ و ﺗﻮ، ﺗﻮ ﺟﺸﻦ ﺑﺎرون
ﺣﺎﻻ ﺗﻮ ﻧﻴﺴﺘﻲ و ﺧﻴﺴﻪ
ﭼﺸﻤﺎي ﻣﻦ و ﺧـﻴﺎﺑﻮن
ﺷـﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺷـﻮﻧﻪ ﻣﻴـﺮﻓﺘﻴﻢ
ﻣﻦ و ﺗﻮ، ﺗﻮ ﺟﺸﻦ ﺑﺎرون
ﺣﺎﻻ ﺗﻮ ﻧﻴﺴﺘﻲ و ﺧﻴﺴﻪ
ﭼﺸﻤﺎي ﻣﻦ و ﺧـﻴﺎﺑﻮن
ﺑﺎروﻧﻮ دوﺳﺖ داﺷﺘﻲ ﻳﻪ روز
ﺗﻮ ﺧﻠﻮت ﭘﻴﺎده رو
ﭘﺮﺳﻪي ﭘﺎﻳـﻴﺰي ﻣﺎ
ﻣﺮدادِ داغ دﺳﺖ ﺗﻮ
ﺑﺎروﻧﻮ دوﺳﺖ داﺷﺘﻲ ﻳﻪ روز
ﻋﺰﻳﺰ ﻫﻢ ﭘﺮﺳﻪي ﻣﻦ
ﺑـﻴﺎ دوﺑـﺎره ﭘﺎ ﺑﻪ ﭘﺎم
ﺗﻮ ﻛﻮﭼﻪﻫﺎ ﻗﺪم ﺑﺰن
ﺷـﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺷـﻮﻧﻪ ﻣﻴـﺮﻓﺘﻴﻢ
ﻣﻦ و ﺗﻮ، ﺗﻮ ﺟﺸﻦ ﺑﺎرون
ﺣﺎﻻ ﺗﻮ ﻧﻴﺴﺘﻲ و ﺧﻴﺴﻪ
ﭼﺸﻤﺎي ﻣﻦ و ﺧـﻴﺎﺑﻮن
ﺷـﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺷـﻮﻧﻪ ﻣﻴـﺮﻓﺘﻴﻢ
ﻣﻦ و ﺗﻮ، ﺗﻮ ﺟﺸﻦ ﺑﺎرون
ﺣﺎﻻ ﺗﻮ ﻧﻴﺴﺘﻲ و ﺧﻴﺴﻪ
ﭼﺸﻤﺎي ﻣﻦ و ﺧـﻴﺎﺑﻮن

گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم
گفتم:کجا ؟
گفت : رو قلبت .
گفتم مگه می تونی ؟
گفت : آره سخت نیست ، آسونه.
گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.
یه خنجر برداشت
گفتم این چیه ؟
گفت : هیســــــــس
ساکت شدم .
گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی
خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت .
دوست دارم دیوونه.
اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم
اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده

| Design By : Night Melody |












